تبليغاتX
کوچولوی دوست داشتنی

شیطونک

سلام آخربه شما عزیزانی که به وبلاگ من سر میزنید و برام نظر میذارید

دلیل سر نزدن من به وبلاگ های شما  ولینک نکردن وبلاگ هایی که قرار بود لینک شن این هستش که دیگه نمیخوام آپی کنم وشاید این آخرین آپ این

وبلاگ باشه ازتون ممنونم که در نبودم برام نظر گذاشتین فقط یه چیزی ازتون میخوام واونم اینه که

برام بگین این وبلاگ چطور بود و درشو تخته کنم یا این که ادامه بدم؟؟؟ امروز رو هم برای آخرین

آپم در نظر گرفتم چون میخوام تولد یکی از دوستامو بهش تبریک بگم

نیلوفر جون تولدت مبارک باشه

خیلی دوستت دارم

همگی بخونین:

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

 

 

 

نیلوفر جون چندتابرات کارت تبریک گذاشتم خوشت میاد؟

 

اولین شعر آخرین آپ وبلاگ نیلوفر آبی

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي
 

ونیلوفر...

اغاز سپید

و نيلوفر فرياد کرد...

 امادر همان لحظه فرياد
باد پيام آورد:
طلوع سپيده فردا
هنگامه اولين پرواز قناري خيال است
به تماشا برويم...
***
سپيده بود؛هنگامه بود؛
و تماشاي اولين ها
و باور آخرين ها
***
و نيلوفر باور کرد...
پرواز قناري را
روشني سپيده را
و لبخند مهتاب را ــ هر چند کمرنگ
و باور کرد
که مرداب حقير است
و ناتوان
ناتوان از تماشاي اولين پرواز قناري خيال...
***
و قناري پر کشيد
تا انتهاي غربت
و از انتها به ابتدا رسيد
قناري در جستجو بود
در جستجوي سرزميني پاک
براي اولين فرود...
و از ميان فاصله ها
دياري را ديد
پاک؛
سبز
سرخ
سپيد
و اولين و آخرين بود
سرزمين آريـــــــــــا
***
قناري بازگشت
با کوله باري از عطر آريــــــــا
و يک نشان
يک نشان از يک آشنا
براي نيلوفر غريب
نشاني سپيد...
***
نيلوفر آيينه شد
و در آيينه
سپيدي گلبرگهايش را به تماشا نشست
و نيلوفر خنديد...
به نشان آشنا
به پرواز قناري
به روشني سپيده
به ناتواني مرداب
به آغازي ديگر
و به طلوع فردا...
***
و اين آغازي سپيد بود
براي زيستني سپيد
در مرداب سياه غربت
و نيلوفر خنديد
چرا که عطر آريـــــــا
گريستنش را پايان بود...
چه دلنشين عطري
و چه نازنين نشاني
...

 

شعر خیلی قشنگ از فریدون مشیری

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت                  

 

سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

 

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم                  

 

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز                         

 

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

 

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است             

 

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

 

 بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی                 

 

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

 

گر من به تنگنای ملال آور حیات                    

 

 آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب                  

 

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

 

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک        

 

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

 

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟         

 

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

 

یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن             

 

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !                   

 

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

 

شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ             

 

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

 

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست          

 

 بر من ببخش زندگی جاودانه را !

 

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.             

 

محکم بزن به شانه من تازیانه را . 

 

 

و آخرین شعر...

شب سقوط مي كند
بي هيچ صدايي
مه ايي از اندوه چشمهايم را آزار مي دهد
اشك براي مرگ ِ شب
وآمدنِ روز كه بي هيچ دليلي روشن است

شب در خانه من است
وزنداني شده است
رقص زير ِ نور مهتاب
ماه را به هيچ كس نمي دهم

 

 

و پایان

 

+تاریخ Wed 12 Aug 2009ساعت 14:6 نویسنده رها |

 

  چشمه عشق

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم
دل دادم و شعر عشق انشا کردم
نی نی غلطم کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا کردم
خوب یا بد تو مرا ساخته ای
تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای


 

 

 

سلام دوستای عزیزم بالاخره از شر امتحاناتم خلاص شدم!و یه نفس گنده  از راحتی کشیدم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

ولی یه نکته جالب از وقتی این وبلاگ رو باز کردم دیگه وقت سر خاروندن هم نداشتم چه

برسه به آپ کردن

حال هم که دیر آپ کردم به خاطر این بود که رفته بودیم سفر و متاسفانه من دسترسی به نت نداشتم

امیدوارم من رو ببخشید

 

 

تمام عمر بستیم و شکستیم

بجز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

چه رنجی از محبتها چشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در این همه چشم

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبکبالان ساحلها ندیدند

بدوش خستگان باریست دنیا

مرا در اوج حسرتها رها کرد

عجب یار وفاداریست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواریست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا

 

 

عجب یار وفاداریست دنیا

عجب دریای طوفانیست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا.....

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

 

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عكس يار

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني ، آه شبان

عشق يعني معني رنگين كمان

 

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

خیال تو

 

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست


شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست


یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست


خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست


من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست


تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

نشان تو


از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
 
 رنجیده ام  از آسمان ،  قطع امیدم کرد
دنباله  ی رنگین کمانت را نمی دانست


اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست
شیرینی اش ،  طعم لبانت را نمی دانست
 
قیچی شدم ،  بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ  آسمانت را نمی دانست

لای ورقها  ، نامه ها  ، دفترچه ها   گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست

 

                    

 

 

 

خنده نيلوفر

نيلوفر آنقدر خنديد که غنچه هاي احساس باز شدند
فاصله ها از هم گسستند
سايه ها همسفر غروب شدند
و مرداب
هنوز هم ناتوان
از صداي خنده هاي نيلوفر پر شد
و نيلوفر هنوز هم ميخنديد
آغاز سپيدش را پاياني نبود
و پايان سياهش را آغازي...

 

 

 

 خوش بگذره عزیزان

نظر فراموش نشه ها

 

 

 

 

 

 

 

 

+تاریخ Mon 29 Jun 2009ساعت 15:30 نویسنده رها |

بالاخره اومدم پیشتون دلم براتون تنگ شده بود شما چی؟

ای بابا سلام یادم رفت!

سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلامسلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلامسلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلامسلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلامسلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام سلام

خوب چه خبرا؟دلتون برام تنگ شده بود می دونم!میدونین اونقدر گرفتار بودم که نگووووووووووووووووووووووووووووووو

این سری حالا ببخشین باشه؟

بازم با شعر اومدم چه طورن؟

 

 

 

 

 

 

 

كاش مي دانست نيلوفر ...
برايش سرو تنها همچنان
دست دعا بر آسمان و هم نوا با باد مي خواند
تو اي نيلوفر زيبا كجايي

بزير افكنده سر شايد ببيند
باز نيلوفر در آغوشش كشيده
باز پيچيده به بالايش
به گوشش نغمه هاي عاشقانه
باز مي خواند
به شيپوري گل زيباي آبي
از سر شب تا سپيده

نمي آيد
نمي خواند
سكوت شب چه دلگير
براي سرو تنها
ببين نيلوفر زيبا تو آنجا جاي پايت
قطره ي اشكي چكيده

 

 

 اینم یه متن پند آموز!!!!

 

گل سرخ زیبا می شکفد چون تلاش نمی کند نیلوفر باشد

 و نیلوفر ها این گونه زیبا می شکفند چون چیزی از افسانه ی شکفتن

گل های دیگری نمی دانند.

همه به راه خود می روند   نکته همین جاست     تنها و تنها مجبوری خودت باشی

[تصوير: 30nghmx.gif]

 

 

 این ها هم از سهراب سپهری اند: 

نشانی

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسید سوار.
آسمان مكثی كرد.
رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت به تاریكی شن‌ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
كوچه باغی است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می‌روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد،
پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی:
كودكی می‌بینی
رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می‌پرسی
خانه دوست كجاست."

غبار لبخند

می تراوید آفتاب از بوته ها.
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشا ، یار باد،
مویش افشان ، گونه اش شبنم زده.

لاله ای دیدیم - لبخندی به دشت-
پرتویی در آب روشن ریخته.
او صدا را در شیار باد ریخت:
"جلوه اش با بوی خنك آمیخته."

رود، تابان بود و او موج صدا:
"خیره شد چشمان ما در رود وهم."
پرده روشن بود ، او تاریك خواند:
"طرح ها در دست دارد دود وهم."

چشم من بر پیكرش افتاد ، گفت:
"آفت پژمردگی نزدیك او."
دشت: دریای تپش، آهنگ ، نور.
سایه می زد خنده تاریك او.

 

  

 

اتش عشق

 

 سوز جان بگذار و بگذر
اسیر وناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش بگذار و بگذر
 دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
 بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
 مرابا یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
 دوچشمی را که مفتون رخت بود
 کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
درافتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذارو بگذر
به او گفتم حمید از هجر فرسود
به من گفتا : جهان بگذار و بگذر

 

 

Photo.mihanblog.com

  



 

 

زود زود بر میگردم پس

راستی بهتون پیشنهاد میدم ادامه مطلب رو ببینین

روی ادامه ی مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+تاریخ Thu 23 Apr 2009ساعت 13:20 نویسنده رها |

 

 

    

 

عیدتون مبالک باشه عزیزان

سلام

چقدر زمان زود می گذره  انگاری همین دیروز بود که نشستیم پای سفره هفت سین سال 87 و فردا هم خیلی زود میرسه و باز هم قراره بشینیم پای سفره ودعا کنیم برای گذروندن سال آتی با شادی و محبت و عشق

امسال برای من اتفاقات خیلی خوبی افتاد که باعث شد گذر زمان رو احساس نکنم  امسال به مدرسه ی جدیدی

رفتم با خیلیا آشنا شدم و باهاشون دوست شدم و الان که دارم می نویسم دلم برای همشون تنگ شده خیلی دوست دارم زمان زود بگذره ومن دوباره دوستام رو ببینم منم براتون آرزوی تمام زیبایی ها رو تو سال 88 

وسال های دیگه می کنم وعید رو بهتون تبریک میگمhttp://irayan.persianblog.ir/tag/%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2 

   

 

 

اینم یه شعر قشنگ از سهراب سپهری

روي علف ها چكيده ام
 من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام
 جايم اينجا نبود
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
 جايم
اينجا نبود
 فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجاميرود اين فانوس
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد
باران پرخزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد
من
ستاره چكيده ام
از چشم ناپيداي خطا چكيده ام
شب پر خواهش
 و پيكر گرم افق عريان بود
رگه سپيد مر مر سبز چمن زمزمه مي كرد
 و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد
 پريان مي رقصيدند
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود
زمزمه هاي شب مستم مي كرد
پنجره
رويا گشوده بود
 و او چون نسيمي به درون وزيد
اكنون روي علفها هستم
 و نسيمي از كنارم مي گذرد
تپش ها خاكستر شده اند
 آبي پوشان نمي رقصند
فانوس آهسته پايين و بالا مي رود
 هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
 چشمانش خوابي را گم كرده بود
جاده
نفس نفس مي زد
صخره ها چه هوسناكش بوييدند
 فانوس پر شتاب
 تا كي مي لغزي
 در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ ؟
زمزمه هاي شب پژمرد
 رقص پريان پايان يافت
كاش اينجا نچكيده بودم
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل به راه
افتاد
 كاش اينجا در بستر علف تاريكي نچكيده بودم
فانوس از من مي گريزد
چگونه برخيزم ؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام
 و دور از من فانوس
 درگهواره خروشان دريا شست و شو مي كند

باغچه ی نو مبارک

 

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی روی قلبت هدیه داد زل بزنی  و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری .

چقدر سخته توی خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی به جز سلام نتونی بهش بگی.

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش تموم وجودت له شده.

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری.

چقدر سخته گل آرزو ها تو توی باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی :

«گل من باغچه ی نو مبارک»

 

ببار باران
بر تن خسته ی نومید
بر حصار بسته ی دل ها
بر عبور از موسمی جاوید
ببار باران
که این شب ها چه نومیدانه می خوانند
قناری های سرگردان
ببار باران
ببار آن آسمان را
آن بهاران را
ببار آن رجعت سبزینه ی گل های ایوان را
ببار باران
که ویران سازیش خاک بیابان را
و جاپای ستم آیین شب مستان
تو ویران سازیش نقش از تن بستان
ببار باران
بر تن خسته ی نومید
بر حصار بسته ی دل ها
بر عبور از موسمی جاوید..


    

 این هم برای تو

بی تو با تو

آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

 

 

 

خرسی جون عید تو هم مبالک!

 

 

 

 

 

 

http://lolz.mihanblog.com/post/203   


این هم عیدی من به شما یه ماهی ناناس

 

 

 


یه تبریک ویژه به دوستام و همکلاسیام

    

 

و یه تبریک خیلی ویژه به خانومیم خودش میدونه!

 

خوب این هم از این

با کامنت هاتون بهم عیدی بدین

همتون رو دوست دارم

بابای

+تاریخ Thu 19 Mar 2009ساعت 13:29 نویسنده رها |

سلام عزیزان خوش اومدین

 سلووووووووووووووووووووووووووم به خوشمل باحالای دلم

کیلی کیلی کوش اومدین(منظورم خیلی خیلی خوش اومدین)

اول این پیشی رو ببینین 

 

امیدوارم مثه این همیشه توپ باشیین

 

 

 

حالا رو ادامه مطلب کلیک کنید

  


ادامه مطلب
+تاریخ Thu 12 Mar 2009ساعت 16:0 نویسنده رها |

 

 

فقط اومدم یه چیز کوچولو بزارم

سری بعد زود میام مطلبام هم جالبن

منتظر باشین!

 

 

 

                                                        

  "شکسته دل"

قلبم دیگر تاب تپیدن ندارد

قلبی که تو را ندارد ، هیچ ندارد

و قلبی که هیچ نداشته باشد

قلب نیست ،

سنگ است

اگر  قلب من از فراقت چشم پوشد ،

چه خوش خواهد شد

ولی افسوس

که این قلب ، قلب است

دل است

عاشق است

عاشق قلبی  که در سینه دیگری می تپد

این قلب هایند که عاشق یکدیگرند ؛

نه جسم ها

اگر قلب بود و جسم نبود

هیچ نبود ؛

اگر جسم بود و قلب نبود

باز هم هیچ نبود ؛

و حال که هم قلب هست و هم جسم

هیچ نیست جز درد فراق !!!

فراق یار و یاور !!!

فراق همراه و همراز !!!

کاش قلبم دوباره تاب تپیدن یابد  ؛

چون روزگاری که بود  ،

یار و یاور و دلداری !

هم دم و مونس و غمخواری !

خوش است  فراموشیت برایم ؛

ولی  ،

نمی دانم که این سخن دل است یا عقل !

فراموش کردنت را می گویم 

و نمی دانم که کدامیک را باید پذیرفت !

فقط می دانم

هرگز نمی توانم فراموشت کنم

کاش می شد ،

ولی بهتر که نمی شود ؛

یاد تو

روحیه ای است برای دل خسته ام

برای قلب و جان بی جانم

ای کاش

بودی و می ماندی

ماندنی که پر از تاب و توان بود برای  من !!!

ولی افسوس که نیستی

و کاش

بودی و می ماندی

و حفره عمیق دل شکسته ام را

دوباره

برای بار دیگر

مرمت می کردی و از نو می ساختی

با همان عشق !!!

با همان سوز !!!

                          

 

                                نظر یادتون نره

                                                          بای بای

 

+تاریخ Mon 2 Mar 2009ساعت 19:33 نویسنده رها |

سلام دوستای من خوش اومدین

 

 

دوست دارم بخونین و لذت ببرین نظر هم بگذارین 

 

 

نیلوفر                  

از مرز خوابم می گذشتم

سایه ی یک نیلوفر

روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود

کدامین باد بی پروا

دانه یاین نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟                                                                                     در پس در های شیشه ای رویاها

در مرداب بی ته اینه ها 

 هر کجا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

 یک نیلوفر روییده بود 

 گویی او لحظه لحظه در  تهی من می ریخت

 و من در صدای شکفتن او  

 لحظه لحظه خودم را می مردم

بام ایوان فرو می ریزد

وساقه ی نیلوفر بر گرد همه ی ستون ها می پیچید

کدامین باد بی پروا 

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟

                                                                                                                نیلوفر رویید

ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید

من به رویا بودم

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه ی خواب گشودم:

نیلوفر به همه ی زندگیم پیچیده بود

در رگ هایش من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همه ی من بود

 کدامین باد بی پروا 

دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟   

  

 
چه طورنبخشمت...؟ 
نمی بخشمت به خا طر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی
 به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی
نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی
 به خاطر احساسی که برایم پرپر کردی
نمی بخشمت به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندی 
وبه خاطر زخمی که در رویش نمک پاشیدی
و
می بخشمت به خاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
عاقل ها عاقلند چون عاشقند
 و احمق ها احمقند چون فکر می کنند معنی عشق را
می دانند.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دل من دیر زمانی است که می پندارد
 دوستی نیز گلی است مثل نیلوفرناز 
ساقه ی ترد ظریفی دارد
 بی گمان سنگ دل است ان که روا می دارد
 جان این ساقه نازک 
دانسته بیازارد!      
 
                                                
 
 
 
 
 
                             منتظرم باشید! 
 
  
                                  
 
 
                                                                                    
+تاریخ Mon 16 Feb 2009ساعت 14:16 نویسنده رها |

ولینتاین مبارک

 

 

این روز خوشگل رو به همه ی شما تبریک می گم به خصوص به هانا جونم!

 

   

 

 

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

          می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

               جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

                           ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

      بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

     ناپیدا گم شد.

 

 

 

 

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم که دگر بار از این گونه خطا ها نکنم

بوسهای داد وچو بر خواست لبش از روی لبم

توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم

 

بین رویا های شبانه جستو جویت می کنم

نرگس عشق منی هر لحظه بویت می کنم

برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد

ای گل نازنین همیشه ارزویت می کنم

دوستت دارم ولی من با تمام لحظه ها

خویش را قربانی یک تار مویت می کنم

     

 

 

 

 

اینم از امروز خوش بگذره نظر یادتون نره

+تاریخ Fri 13 Feb 2009ساعت 11:45 نویسنده رها |

ای سکوت لحظه هایم خالی از اواز تو اسمانی پرگرفته خالی از پرواز تو خانه ای بی پنجره در انتهای کوجه ام باعث پایان این بی رونقی ها ساز تو پشت پرده مانده ای قهرت خسوف واژه هایم پس شبهایم چو یلدای من اغاز تو همسفر بی تو مسافر می رود در این سفر بی ترانه کوله بارم خالی از ایجاز تو

                                                                                               برای تو

 

 

نیستم یک دم ز درد و محنت هجران خلاص

کو اجل تا سازدم زین درد بی درمان خلاص

 

کار دشوار است بر من، وقت کار است ای اجل

سعی کن باشد که گردانی مرا آسان خلاص

 

کشتی تابوت میخواهم که آب از سر گذشت

تا به آن کشتی کنم خود را از این طوفان خلاص

 

چند نالم بر درش ای همنشین زارم بکش

کو رهد از درد سر، من گردم از افغان خلاص

 

بست وحشی با دل خرم از این غمخانه رخت چون گرفتاری که خود را یابد از زندان خلاص


ادامه مطلب
+تاریخ Tue 10 Feb 2009ساعت 17:2 نویسنده رها |

لبي در التهاب بوسه اي سوخت
دلي دربي كران ناله اي سوخت
كجا يي ماه تابان شب من
سری درالتهاب سینه ای سوخت


بيا تا جان به تن دارم تنم را
نوازش ده كه دربي پردگي سوخت


تو كز اشوب دل سر نسخه داري
كه دل در اعتراف ساده اي سوخت


ببر مي ميگساري كار من باد
كه شايدفر به ضرب باده اي سوخت


ميان دستمان ديوار مرگ است
كه حتي مرگ بر ديواره اي سوخت

به فرداي نگاهي چشم دارم
كه چشمانم به راه جاده اي سوخت


كنار ماه و اب وسنگ و نازت
دل نازك ميان گريه اي سوخت


به هنگام حضور گرم دستت
همه تاب و توان سينه اي سوخت


سرم در التهاب سینه ات ماند
لبم درالتهاب بوسه ات سوخت


ادامه مطلب
+تاریخ Mon 9 Feb 2009ساعت 21:13 نویسنده رها |