|
شیطونک
|
|
|
سلام آخربه شما عزیزانی که به وبلاگ من سر میزنید و برام نظر میذارید دلیل سر نزدن من به وبلاگ های شما ولینک نکردن وبلاگ هایی که قرار بود لینک شن این هستش که دیگه نمیخوام آپی کنم وشاید این آخرین آپ این وبلاگ باشه برام بگین این وبلاگ چطور بود و درشو تخته کنم یا این که ادامه بدم؟؟؟ آپم در نظر گرفتم چون میخوام تولد یکی از دوستامو بهش تبریک بگم نیلوفر جون تولدت مبارک باشه خیلی دوستت دارم همگی بخونین: تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک
نیلوفر جون چندتابرات کارت تبریک گذاشتم خوشت میاد؟
اولین شعر آخرین آپ وبلاگ نیلوفر آبی به تو عادت کرده بودم
اغاز سپید و نيلوفر فرياد کرد... امادر همان لحظه فرياد
شعر خیلی قشنگ از فریدون مشیری جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم!
افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یکنفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.
هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !
ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.
یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ زبندم رها کند.
محکم بزن به شانه من تازیانه را .
و آخرین شعر... شب سقوط مي كند شب در خانه من است
و پایان
|
|
![]() |
|